‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ تیر ۲۷, یکشنبه

قصّاب خانه ی بشریّت . . .

قصّاب خانه ی بشریّت


در زمان سلطان محمود می‌کشتند که شیعه است

زمان شاه سلیمان می‌کشتند که سنی است

زمان ناصرالدین شاه می‌کشتند که بابی است

زمان محمد علی شاه می‌کشتند که مشروطه طلب است

زمان رضا خان می‌کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است

زمان پسرش می‌کشتند که خراب‌کار است

امروز توی دهن‌اش می‌زنند که منافق است و

فردا وارونه بر خرش می‌نشانند و شمع‌آجین‌اش می‌کنند که لا مذهب است.

. . . . .


اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمی شود :

تو آلمان هیتلری می کشتند که یهودی است

حالا تو اسرائیل می‌کشند که طرف‌دار فلسطینی‌ها است

عرب‌ها می‌کشند که جاسوس صهیونیست‌ها است

صهیونیست‌ها می‌کشند که فاشیست است

فاشیست‌ها می‌کشند که کمونیست است‌

کمونیست‌ها می‌کشند که آنارشیست است

روس ها می‌کشند که پدر سوخته از چین حمایت می‌کند

چینی‌ها می‌کشند که حرام‌زاده سنگ روسیه را به سینه می‌زند

و می‌کشند و می‌کشند و می‌کشند

و چه قصاب خانه‌یی است این دنیای بشریت

احمد شاملو

سپاس فراوان از آزاده عزیز برای ارسال مطلب بالا.

۱۳۸۹ تیر ۷, دوشنبه

پنجره . . .

پنجره (فروغ فرخزاد)

یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین میرسد
و باز میشود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم
سرشار میکند
و میشود از آنجا
خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست
من از دیار عروسکها می آیم
از زیر سایه های درختان کاغذی
در باغ یک کتاب مصور
از فصل های خشک تجربه های عقیم دوستی و عشق
در کوچه های خاکی معصومیت
از سال های رشد حروف پریده رنگ الفبا
در پشت میز های مدرسه مسلول
از لحظه ای که بچه ها توانستند
بر روی تخته حرف سنگ را بنویسند

ادامه . . .

۱۳۸۸ اسفند ۲۶, چهارشنبه

بهار نزدیک . . .

نوروزخجسته باد!

>Valentine Day wishes Happy Valentine Day Valentine Love Greetings

بهار نزدیک

سپیداران خاک آلود
بی خم کردن اندام
پا در جوی می شویند
و خورشید هوسران ، از میان شاخساران
ساق مرمرفامشان را گرم می بوسد
و انبوه عظیم ریشه ها
از حسرت سوزان خود
در خاک می پوسد
و باد از باغ ها می آورد بوی بهاران را
هلا ، ای باد آرام سحرگاهی
کنون وقت است تا از برگ های حسرت دیرین بپیرایی
چمنزار فراخ و دلگشای یادگاران را
کنون هنگام آن است ای ترنج قرمز خورشید
که عکس خویش در ایینه های آب بنمایی
و برق زندگی بخشی نگاه چشمه ساران را


نادر نادرپور

۱۳۸۸ اسفند ۱۲, چهارشنبه

ستاره‌ی جاويد


ستاره‌ی جاويد

در آسمان ِ وطن‌ای ستاره يکتايی
ميان ِ آن همه اختر هنوز تنهايی

تو را چه نور به گوهر سرشته است زمان
که هر چه دور شوی بيشتر هويدايی ؟

تو‌ای ستاره‌ی دنباله دار ِ آزادی
هنوز در ره پيموده روشنی زايی

اگر چه رهبر ديروزهای ما بودی
هنوز راهبر رهروان فردايی

ز نيش ِ طعنه‌ی ناپُختگان نيازردی
بزرگمردی و بر کودکان شکيبايی

هر آنکه دامن آلوده خواست پاک کند
به آبروی تو زد دامنش که دريايی

هر آنکه ماند به کارش دوباره يادت کرد
مگر طلسم گشايی ؟ مگر مسيحايی ؟

عدوی جان ِ تو هم يزد گرد و هم حَجّاج
برفت آن يک و اين هم رَوَد تو بر جايی

حسود ِ نام تو خودکامگان کهنه و نو
به نوبتند در اين رهگذر تو مانايی

ز هرزه لايی هر کوته آستين چه هراس
به پای تو نرسد دستشان که والايی

سرشته است زمان نام تو به نام وطن
درفش ميهن مايی هميشه برپايی

به نام پاک تو ايران هماره می‌بالد
تو‌ای ستاره‌ی جاويد مشعل مايی

نعمت آزرم

۱۳۸۸ اسفند ۹, یکشنبه

چاووشی . . .



من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن ، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم
درین تصویر



از شعر چاووشی اخوان ثالث که در اینجا هم میتوانید تمام شعر را بخوانید و با صدای شاعر بشنویید . . .



۱۳۸۸ بهمن ۲۹, پنجشنبه

در این خرقه بسی آلودگی هست . . .


خدا را كم نشين با خرقه پوشان
دل از رندان بي سامان مپوشان
در اين خرقه بسي آلودگي هست
خوشا وقت قباي مي فروشان
در اين صوفي‌وَشان دَردي نديدم
كه صافي باد عيش دُردنوشان
تو نازك طبعي و طاقت نياري
گرانيهاي مشتي دلق پوشان
چو مستم كرده‌اي مستور و منشين
چو نوشم داده‌اي زهرم منوشان
بيا وز غبن اين سالوسيان بين
صراحيْ خونْ دل و بربط خروشان
ز دلگرمي حافظ بر حذر باش
كه دارد سينه‌اي چون ديگ جوشان

حافظ

۱۳۸۸ بهمن ۱۰, شنبه

هفتادمین سالروز تولد حمید مصدق . . .


چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشوم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند

. . . .
از قصیده آبی خاکستری سیاه

حمید مصدق (زادهٔ ۹ بهمن ۱۳۱۸ شهرضا- درگذشتهٔ ۷ آذر ۱۳۷۷ تهران)

۱۳۸۸ دی ۱۸, جمعه

سرخ تر ، سرخ تر از با بک با ش . . .


سرخ تر ، سرخ تر از بابک باش



روح با بک در تو
در من هست
مهراس از خون یارانت ، زرد مشو
پنجه در خون زن و بر چهره بکش
مثل با بک باش
نه
سرخ تر ،‌ سرخ تر از با بک باش
دشمن
گرچه خون می ریزد
ولی از جوشش خون می ترسد
مثل خون باش
بجوش
شهر با ید یکسر
بابکستان بگردد
تا که دشمن در خون غرق شود
وین خراب آبا د
از جغد شود پا ک و
گلستان گردد
خسرو گلسرخی

۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه

گفتی که باد مرده ست ...

گفتی که باد مرده ست ...

گفتي که:
«ــ باد، مُرده‌ست!
از جای برنکنده يکي سقف ِ رازپوش
بر آسياب ِ خون،
نشکسته در به قلعه‌ی بي‌داد،
بر خاک نفکنيده يکي کاخ
باژگون
مُرده‌ست باد!»
گفتي:
«ــ بر تيزه‌های کوه
با پيکرش، فروشده در خون،
افسرده است باد!»
تو بارها و بارها
با زنده‌گي‌ت
شرمساری
از مرده‌گان کشيده‌ای.
(اين را، من
همچون تبي
ــ دُرُست
همچون تبي که خون به رگ‌ام خشک مي‌کند ــ
احساس کرده‌ام.)

وقتي که بي‌اميد و پريشان
گفتي:
«ــ مُرده‌ست باد!
بر تيزه‌های کوه
با پيکر ِ کشيده‌به‌خون‌اش
افسرده است باد!» ــ
آنان که سهم ِ هواشان را
با دوستاق‌بان معاوضه کردند
در دخمه‌های تسمه و زرداب،
گفتند در جواب تو، با کبر ِ درد ِشان:
«ــ زنده است باد!
تازَنده است باد!
توفان ِ آخرين را
در کارگاه ِ فکرت ِ رعدْانديش
ترسيم مي‌کند،
کبر ِ کثيف ِ کوه ِ غلط را
بر خاک افکنيدن
تعليم مي‌کند.»
(آنان
ايمان ِشان
ملاطي
از خون و پاره‌سنگ و عقاب است.)

گفتند:
«ــ باد زنده‌ست،
بيدار ِ کار ِ خويش
هشيار ِ کار ِ خويش!»
گفتي:
«ــ نه! مُرده
باد!
زخمي عظيم مُهلک
از کوه خورده
باد!»
تو بارها و بارها
با زنده‌گي‌ت
شرمساری
از مُرده‌گان کشيده‌ای،
اين را من
همچون تبي که خون به رگ‌ام خشک مي‌کند
احساس کرده‌ام.


شاملو

۱۳۸۸ دی ۶, یکشنبه

زاهد ظاهرپرست . . .

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست

در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست

در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست

در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند

عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست

چیست این سقف بلند ساده بسیارنقش

زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست

این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است

کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست

صاحب دیوان ما گویی نمی‌داند حساب

کاندر این طغرا نشان حسبه لله نیست

هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو

کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست

بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود

خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست

هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست

ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست

بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است

ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربیست

عاشق دردی کش اندربند مال و جاه نیست

۱۳۸۸ آذر ۱۹, پنجشنبه

بياد فرامرز پايور . . .



کاروان


این دشت سبز نگارین
وین باغ سرشار از عطرهای بهارین
صبح گل افشانی زندگانی ست
اینجا بهشت هزار آرزوی جوانی ست
اینجاست آنجا که دیگر نخواهیش دیدن
ا کاروان شتابنده عمر
لختی درنگی ! درنگی
آن سوی تر چون نهی گام
دشتی همه خار و خاشک و افسردگی هاست
بی روشنا خون خورشید
پوشیده از میغ دلمردگی هاست
هر رفته دل در قفا بسته دارد
لختی درنگی که شاید
بر جو کناری
یک دم توان آرمیدن
وندر زلالین این لحظه های الاهی
موسیقی هستی از چنگ مستی شنیدن
کنون آن منزل کوچ
دور است و در میغ ابهام
نه رهنوردی که از رفتگانش
باز اید آرد حدیثی
نه رهنمونی که بنماید راه
چونین شتابان کجا می روی ... آه
اینجاست
آنجا که دیگر نخواهیش دیدن
ای کاروان شتابنده ی عمر
لختی درنگی درنگی

شفیعی کدکنی (م.سرشک)
نقاشی : افسردگی ( Melancholy ) از ادوارد مونک Edvard Munch

۱۳۸۸ آبان ۲۳, شنبه

ما نوشتیم و گریستیم . . .

ما نوشتیم و گریستیم

ما نوشتیم و گریستیم
ما خنده کنان به رقص بر خاستیم
ما نعره زنان از سر جان گذشتیم ...
کسی را پروای ما نبود.
در دور دست مردی را به دار آویختند :
کسی به تماشا سر برنداشت
ما نشستیم و گریستیم
ما با فریادی از قالب خود بر آمدیم
احمد شاملو

۱۳۸۸ مهر ۲۰, دوشنبه

ترانه پاییز . . .

پاییز چه زیباست
مهتاب زده تاج
سر کاج پاشویه پر از برگ خزان دیده ی زرد است
بر زیر لب هره کشیدند خدایان
یک سایه باریک
هشتی شده تاریک
رنگ از رخ مهتاب پریده
بر گونه ی ماه ابر اگر پنجه کشیده
دامان خودش نیز دریده
آرام دود باد درون رگ نودان
با شور زند نی لبک آرام
تا سرو دلاران برقصد
پر شور
پر ناز بخواند

نصرت رحمانی

۱۳۸۸ شهریور ۲۸, شنبه

گفتی که با د مرده است

سپاس دلیران . . .



گفتی که:
باد، مرده ست!
از جای بر نکنده یکی سقف راز پوش
بر آسیاب ِ خون،
نشکسته در به قلعه بیداد،
بر خاک نیفکنیده یکی کاخ
باژگون.
مرده ست باد!
گفتی:
بر تیزه های کوه
با پیکرش،فروشنده در خون،
افسرده است باد!
تو بارها و بارها
با زندگیت
شرمساری
از مردگان کشیده ای.
این را،من
همچون تبی
درست
همچون تبی که خون به رگم خشک می کند
احساس کرده ام
وقتی که بی امید وپریشان
گفتی:
مرده ست باد!
بر تیزه های کوه
با پیکر کشیده به خونش
افسرده است باد!
آنان که سهم شان را از باد
با دوستان قبان معاوضه کردند
در دخمه های تسمه و زرد آب،
گفتند در جواب تو، با کبر دردشان:
زنده ست باد!
تا زنده است باد!
توفان آخرین را
در کار گاه ِ فکرت ِ رعد اندیش
ترسیم می کند،
کبر کثیف ِ کوه ِ غلط را
بر خاک افکنیدن
تعلیم می کند !
آنان
ایمانشان
ملاطی
از خون و پاره سنگ و عقاب است.
گفتند:
باد زنده است،
بیدار ِ کار ِ خویش
هشیار ِ کار ِ خویش!
گفتی:
نه ! مرده
باد!
زخمی عظیم مهلک
از کوه خورده
باد!
تو بارها و بارها
با زندگیت شر مساری
از مردگان کشیده ای،
این را من
همچون تبی که خون به رگم خشک می کند
احساس کرده ام

(احمد شاملو)

۱۳۸۸ شهریور ۹, دوشنبه

سفر به خیر ( شفیعی کد کنی)




سفر به خیر

به کجا چنین شتابان ؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟
همه آرزویم
اما چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان ؟
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر !‌ اما تو دوستی خدا را
چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را
هجرت استاد را در اینجا بخوانید

۱۳۸۸ شهریور ۵, پنجشنبه

پرنده بودن

پرنده بودن

پرنده بودن روزی پرنده وار شدن
و از بهار گذشتن
به آن حقیقت نومیدوار پاسخ گفتن
به آن حقیقت تلخ
و با ردای پریشان باد از همه ی شهرهای خفته گذشتن
و درتمامی راه
چه ناامیدان دیدن
پرنده وار شدن
و در حقیقت روشن
همیشه رازی بودن

محمود مشرف آزاد تهرانی (م.آزاد)

۱۳۸۸ مرداد ۲۷, سه‌شنبه

ارغوان


ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی ست
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
باد رنگینی در خاطرمن
گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون ‌آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد
ارغوان
این چه راز ی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می اید ؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزاید ؟
ارغوان پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس
کی بر این درد غم می گذرند ؟
ارغوان خوشه خون
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
(ه.الف. سایه)

۱۳۸۸ تیر ۳۱, چهارشنبه

نهمین سالگردِ درگذشت احمد شاملو

چند دریا اشك می‌باید

تا در عزای اردو اردو مرده بگرییم؟

چه مایه نفرت لازم است

تا بر این دوزخ دوزخ نابه‌كاری‌ بشوریم؟

بیانیه‌ کانون نویسندگان ایران به مناسبت نهمین سالگردِ درگذشت احمد شاملو ادامه مطلب . . .

۱۳۸۸ تیر ۲۷, شنبه

نماز عشق , وحدت و . . .


شوق
برکرده ام سر
از رخنه ای در سینه سنگ
آری بهارم من در این تنگ
تنها اگر باد
تنها اگر ابری و بارا
تنها اگر خورشید بود این گل نمی رست
ای سایه ابر
ای دامن ابر
ای تیغ خورشید
ای جام باران
این گل نمی بود
گلدانه را گر شوق گل گشتن نبودی
در گریبان
* * *
سیاوش کسرایی
تصاوبر از نماز جمعه سبز تهران